چهارشنبه ۲۸ مرداد ۱۴۰۵ - ۰۸:۴۰
چرا شجاعت کودک از «پایگاه امن» خانواده آغاز می‌شود؟

حوزه / شجاعت، هم‌معنایِ بی‌باکی نیست، بلکه تبلورِ «قوت قلب» در مدیریتِ عقلانیِ ترس است. این نوشتار با تفکیکِ مراحل رشد، روش‌های کاربردیِ گذار از ترس‌های واهی و تبدیلِ مفهومِ ایمان به «توکلِ عقلانی» را تبیین می‌کند تا فرزندمان به‌جایِ تأییدخواهی، با جسارت و استواریِ ایمانی در مسیرِ زندگی گام بردارد.

به گزارش خبرگزاری حوزه، تربیت فرزند شجاع، یکی از دغدغه‌های اصلی والدین در عصر کنونی است؛ اما آیا شجاعت به معنای نترسیدن و بی‌باکی ِ صرف است؟ یا آنچه ما به‌عنوان «فرزند شجاع» از آن یاد می‌کنیم، ریشه در مفاهیم عمیق‌تری همچون ایمان، شناختِ صحیح از خدا و مدیریتِ عقلانیِ هیجانات دارد؟ در این راستا، خبرگزاری حوزه در گفت‌وگویی تخصصی با حجت‌الاسلام محمد ظریفی کارشناس کودک و نوجوان، به بررسی ابعادِ مغفولِ تربیتِ شجاعانه پرداخته است.

آنچه از نظر می‌گذرانید، مشروحِ این گفت‌وگوست که تقدیم مخاطبین فرهیخته می‌گردد.

در این مصاحبه به ۴ پرسش اساسی پاسخ داده شده است:

*شجاعت در تربیت فرزند از نگاه اسلام دقیقاً به چه معناست؟

*آیا شجاعت فقط به بی‌باکی و جرأت ظاهری مربوط است، یا بیشتر یک فضیلت اخلاقی و ایمانی است؟

*نقش ایمان به خدا در شجاع شدن کودک چیست؟

*چطور می‌شود ترس‌های واقعی را از ترس‌های واهی در ذهن کودک جدا کرد؟

بسم الله الرحمن الرحیم، پیش از ورود به بحث، باید محدوده سنی موردنظر از «کودک» را مشخص کنیم. در نگاه عرفی، معمولاً منظور از کودک، زیر هفت سال است؛ اما در نگاه تخصصی، کودک تا پیش از نوجوانی را شامل می‌شود.

یعنی حدوداً سن دوازده سالگی را شامل می‌شود. لذا آنچه در این بحث مدنظر داریم، کودکان تا دوازده سالگی هستند. این نکته مهمی است که ابتدا باید روشن شود؛ چراکه این دوران، دورانی است که شالودهٔ روانی فرزند در حال شکل‌گیری است.

آسیب شناسی تربیت مدرن/ فرزند شجاع، بچه بی‌ترس نیست؛ این خطای تربیتی را جدی بگیرید

*مدیریتِ عقلانیِ ترس؛ گوهرِ شجاعت در نگاه اسلام

اگر بخواهیم شجاعت را در نگاه اسلامی و روانشناسی تعریف کنیم، باید ابتدا یک سوءتفاهم بزرگ را کنار بگذاریم.

ما معمولاً شجاعت را با نترسیدن مساوی می‌دانیم، در حالی که چنین نیست. در نگاه اخلاق اسلامی، نترسیدن مطلقاً ارزش محسوب نمی‌شود؛ بلکه از آن به «تهور» یا بی‌گدار به آب زدن تعبیر می‌شود که حالت افراطی شجاعت است. شجاعت در نگاه اخلاق اسلامی و نگاه دینی ما، مدیریت هیجان ترس توسط قوای عقل است؛ یعنی کودک من می‌ترسد، اما به خاطر یک ارزش بالاتر بر ترس خود غلبه می‌کند. یعنی آدم شجاع، آدمی نیست که لزوماً نترس باشد؛ ممکن است ترس هم داشته باشد، اما به خاطر یک مسئلهٔ بالاتر، قوهٔ عاقله و ارزش‌های والاتر به او کمک می‌کنند تا بر ترس خود غلبه کند و کار درست را انجام دهد.

از طرف دیگر، شجاعت صرفاً یک حالت تدافعی و «نه» گفتن نیست؛ یعنی فقط در نه گفتن خلاصه نمی‌شود. در واقع، شجاعت یک موتور محرکه برای اقدام کردن نیز هست که در نگاه دینی از آن به «قوت قلب» تعبیر می‌شود.

اگر بخواهیم نگاه روانشناسانه‌تری داشته باشیم و فضای روانشناسی رشد را ملموس‌تر کنیم، باید گفت که شجاعت دو بال دارد: شجاعت بازدارنده و شجاعت اقدام‌گرایانه.

ما کودکی می‌خواهیم که شجاعت گفتن «نمی‌دانم» را داشته باشد. ما کودکی می‌خواهیم که وقتی در گروه همسالان، همه دارند کار اشتباهی انجام می‌دهند، محکم بایستد؛ با اینکه ممکن است ترس داشته باشد، ترس طرد شدن از گروه و چیزهای دیگر، اما محکم بایستد و بگوید: «من این کار را نمی‌کنم.»

از آن طرف، ما کودکی می‌خواهیم که وقتی با همسالانش بازی می‌کند و شکست می‌خورد، به جای گریه کردن، دوباره از نو شروع کند و شجاعت به خرج دهد؛ یعنی شجاعت روبرو شدن با ناکامی را تمرین کند.یا مثلاً کودکی را می‌خواهیم که وقتی در مدرسه می‌بیند حق دوستش دارد ضایع می‌شود و به او ظلم می‌کنند، با اینکه خجالت می‌کشد و می‌ترسد، اما بر ترس‌هایش غلبه کند و برود از دوستش دفاع کند. این دقیقاً همان شجاعت اصیل اسلامی است که ما می‌خواهیم بچه‌هایمان به این صورت تربیت شوند.

* بی‌باکی ِ مطلق؛ نشانهٔ نقص است، نه فضیلت

اتفاقاً بی‌باکی ظاهری و اینکه هیچ ترسی وجود نداشته باشد، از نظر روانشناسی گاهی نشانهٔ نقص هم می‌تواند باشد، نه فضیلت. یعنی کودکی که از هیچی نمی‌ترسد، به او شجاع نمی‌گویند؛ بلکه ممکن است به خاطر این باشد که اصلاً آن سیستم هشداردهندهٔ آمیگدال مغزش دارد کار نمی‌کند یا درست عمل نمی‌کند و هشدار نمی‌دهد. یا ممکن است که مثلاً بخش پیش‌پیشانی مغزش که مسئول تصمیم‌گیری است، نتواند تکانه‌ها را مدیریت کند.

لذا نمی‌ترسد و این فضیلت حساب نمی‌شود؛ از قضا یک عیب حساب می‌شود که باید حل شود. ببینید، این ترس در واقع یک مکانیزم بقا و یک غریزه است که خداوند در وجود ما گذاشته تا زنده بمانیم؛ چون اگر اصلاً ترس نداشته باشیم، قطعاً زنده نخواهیم ماند. پس تا اینجای کار، بی‌باکی کورکورانه هنر محسوب نمی‌شود.

اگر بخواهیم از نگاه دینی هم به این موضوع نگاه کنیم و نگاهی به کتاب‌های اخلاق اسلامی مثل «جامع‌السعادات»، «معراج‌السعاده» و سایر کتب اخلاقی داشته باشیم، دقیقاً به همین نکته اشاره شده است که شجاعت، نقطهٔ تعادل میان «جُبن» و «تهور» است.

جُبن یعنی چه؟ یعنی ترسو بودن؛

جایی که باید جرئت ورود داشته باشد، نمی‌تواند و ترس دارد. این ترس، ترس مذمومی است و بد است. از آن طرف، تهور یعنی یک حالت بی‌باکی احمقانه، بی‌مبالاتی و بدون حد و مرز؛ در نگاه عامیانه به چنین کسی می‌گویند آدم بی‌کله‌ای است. آدم بی‌کله یعنی کسی که انگار مغز درست کار نمی‌کند. لذا در کتاب‌های اخلاقی، شجاعت را حد وسط این دو می‌دانند؛ می‌گویند نه جُبن، نه تهور، بلکه شجاعت باید باشد.

*شجاعت؛ از آگاهی و انتخاب، نه از بی باکی

پس شجاعت از کجا تبدیل به یک فضیلت اخلاقی و ایمانی می‌شود؟ از جایی که پای آگاهی و انتخاب به میان می‌آید.

مثلاً فرض کنید یک کودک، یک لیوان را می‌شکند؛ چه عمداً چه سهواً.

می‌داند اگر اعتراف کند، تنبیه می‌شود یا امتیازی را از دست می‌دهد. از درون می‌ترسد؛ ترس یک مکانیزم دفاعی است. اما با اینکه کاملاً می‌ترسد، با آگاهی و انتخاب، تصمیم می‌گیرد جلو بیاید و بگوید:

«من شکستم» و عذرخواهی کند. ممکن است تنبیه شود، ممکن هم نشود، اما انتخاب می‌کند که شجاعت به خرج دهد. این کودک بی‌باک نیست؛ ترس را دارد، اما ارزش راستگویی را بر فرار از تنبیه ترجیح می‌دهد.

اینجاست که در آن روایت زیبا می‌فرماید: «اَشجَعُ النّاسِ مَن غَلَبَ هَواهُ»

شجاع‌ترین مردم کسی است که بر خواسته‌های نفسانی‌اش غلبه کند.

یعنی در واقع، شجاعت برخلاف تصور بسیاری از ما، یک مهارت نرم درونی و ترمز اخلاقی است؛ نه صرفاً یک زورآزمایی و رفتار خشن بیرونی.

با این حساب، شجاعت یک فضیلت اخلاقی است، نه یک بی‌باکی و جرئت بی‌معنا.

آسیب شناسی تربیت مدرن/ فرزند شجاع، بچه بی‌ترس نیست؛ این خطای تربیتی را جدی بگیرید

*ایمانِ انتزاعی؛ چگونه به زبانِ کودکانه ترجمه می شود؟

به نظر می‌رسد سوال سوم این مصاحبه، مهم‌ترین سؤال این بخش است و پاسخ به آن نیاز به توضیح بیشتری دارد. سؤال دقیقی است، اما پاسخ به آن نیاز به یک مقدار مقدمه‌چینی دارد؛ چراکه بحث ایمان به خدا، یک بحث انتزاعی و مفهومی است و کودکان زیر دوازده سال، بحث‌های انتزاعی را متوجه نمی‌شوند. اینکه چطور نقش ایمان به خدا را در شجاع شدن کودک تبیین کنیم، نیاز به مقدماتی دارد.

در روانشناسی مفهومی داریم به نام «پایگاه امن» که جان بالبی در نظریهٔ دلبستگی مطرح کرد. کودک اگر بداند که یک تکیه‌گاه امن دارد مثل مادر، یا یک حمایت امن دارد مثل پدر، این کودک با شجاعت بیشتری محیط را کشف می‌کند و آن ترس‌های واهی تا حدودی از وجودش کنده می‌شود.

حالا این پایگاه امن را اسلام به یک سطح بی نهایت ارتقا می دهد؛ یعنی ارتباط با خدا، خدایی که بینهایت است، پایگاه امنی که او می سازد نیز بی نهایت می شود.

اما این اتفاق چگونه رخ می دهد؟ کاملاً به سن کودک بستگی دارد و اگر این تفکیک را قائل نشویم، تبیین دقیقی نخواهیم داشت و صرفاً بحثی شعاری خواهد بود.

لذا من کودکان را به دو گروه تقسیم می کنم: زیر هفت سال و بالای هفت سال.

زیر هفت سال یک فرمول می تواند داشته باشد و بالای هفت سال فرمولش کاملاً متفاوت است.

در دورهٔ زیر هفت سال (دورهٔ پیش دبستانی، تقریباً از دو سال به بالا)، کودکان به دلیل اینکه هنوز رشد تفکر انتزاعی و حتی تفکر منطقی در آنها شکل نگرفته، نمی توانند خدای نادیدنی را درک کنند. حتی وقتی ما از خدا حرف می زنیم، خدا را تجسم می کنند؛ یعنی برای خدا شکلی می سازند، رنگی در نظر می گیرند، هیکلی برایش درست می کنند، چون اصلاً انتزاع برایشان معنا ندارد.

پس سؤال این است: ایمان در این سن، چگونه به کودکان شجاعت میدهد؟

در این سن، عمدتاً از طریق محبت والدین این اتفاق می‌افتد. یعنی در این سن، آن آغوش امن مادر و آن حمایت پدر، به نوعی تجلی صفت رحمانیت خداوند است. ما در این سن، جهان را به عنوان آفریدهٔ خدای مهربان معرفی می‌کنیم. وقتی بچه این را احساس کند، در قدم‌های اول، پدر و مادر و مخصوصاً پدر را جای خدا می‌نشاند و فهمش از خدا، فهمی است که از پدرش دارد. در قدم‌های بعدی، اگر آن آغوش و حمایت ادامه‌دار باشد و دلبستگی خوب شکل گرفته باشد، جهان را هم آفریدهٔ خدای مهربان می‌فهمد.

وقتی کودک حس می‌کند که جهان یک صاحب مهربان دارد؛ حتی به پرنده‌ها غذا می‌دهد، به ما چشم داده، حتی مامان و بابا را خدا داده است، این مثال‌های بسیار ساده که برای بچه‌ها قابل فهم است (چون عینی و ملموس است)، یک «بیس تراست» یا اعتماد بنیادین در روان بچه ایجاد می‌کند و احساس می‌کند که جهان و جهانی که در آن زندگی می‌کند، یک جهان امن است، نه یک جنگل تاریک و ترسناک.

حالا چه اتفاقی می‌افتد؟ ما آدم‌ها طبیعتاً در خانهٔ امن بهتر و شجاع‌تر عمل می‌کنیم تا در یک جنگل تاریک و ترسناک. لذا این کودکان عمدتاً از این طریق می‌توانند این ایمان را آرام‌آرام با شجاعت خود تلفیق کنند و در آینده کودکانی شجاع شوند.

آسیب شناسی تربیت مدرن/ فرزند شجاع، بچه بی‌ترس نیست؛ این خطای تربیتی را جدی بگیرید

*دوره دوم تربیت (۷ تا ۱۲ سال)؛ از محبت تا منطق

در دوره دوم تربیت (۷ تا ۱۲ سالگی) که پیش‌نیاز نوجوانی است، شرایط تربیتی تغییر می‌کند. مطابق دیدگاه‌های روان‌شناسی رشد، در این بازه سنی تفکر منطقی کودک شکوفا می‌شود؛ فرآیندی که پیش از این در وضعیت محدود یا ساختار متفاوتی قرار داشت. این تحول شناختی، کودک را قادر می‌سازد تا روابط علی و معلولی را درک کند. از این رو، تربیت دیگر منحصر به رویکردهای عاطفی محض مانند ابراز محبت کلامی یا تماس فیزیکی نیست و می‌توان فراتر از آن گام برداشت.

در این سن می‌توان مفهوم «توکل» را نه به مثابه یک گزاره انتزاعی، بلکه به عنوان یک «قرارداد عقلانی» و پیوند منطقی میان بنده و پروردگار تبیین کرد. تبیین پیوند این مفهوم با شجاعت و «ایمانِ شجاعانه»، در ادامه بحث بررسی خواهد شد.

برای انتقال این معنا به کودک، استفاده از تعاریف صرفاً انتزاعی کارآمد نیست، چرا که ظرفیت ذهنی کودک در این سن، نیازمند رویکردی عینی‌تر است.

به عنوان مثال، نمی‌توان صرفاً با بیان جملاتی چون «نگران نباش و توکل کن»، این مفهوم را به کودک منتقل کرد؛ زیرا او تعریف دقیقی از توکل ندارد. اگر به او بگوییم «نگران نباش، خدا کمکت می‌کند و امتحانت خوب می‌شود»، ممکن است دچار این سوءبرداشت شود که «آیا بدون مطالعه هم نمره قبولی خواهم گرفت؟».

هرچند در این سن تفکر منطقی کودک شکل گرفته است، اما ساختار ذهنی او همچنان به امور عینی و ملموس وابسته است.

بر این اساس، والدین و مربیان باید مفهوم توکل را به مؤلفه‌های عینی و قابل‌فهم تفکیک کنند. در نمونه امتحان، می‌توان فرآیند را به چهار بخش تقسیم کرد:

«وظیفه من»، «تلاش»، «دعا» و «نتیجه (امر خدا)».

با عینی‌سازی این مراحل، پیام برای کودک روشن و پذیرفتنی می‌شود. بنابراین به جای توصیه کلی به عدم اضطراب و توکل، به او یادآوری می‌کنیم: وظیفه و سهم تو، تلاش حداکثری و مطالعه دقیق است؛ در گام بعد، دعا و درخواست یاری از پروردگار قرار دارد، چرا که کنترل همه جوانب و پیامدها در ید اختیار ما نیست.

به عنوان مثال، برای کودک تبیین کنید که اگر پرسش‌های آزمون دشوار یا آسان باشد، یا نمره نهایی کم یا زیاد شود، این امور خارج از حیطه اختیار و کنترل مستقیم اوست. آنچه در اختیار او قرار دارد، تلاش و کوشش است؛ پس از آن، باید با دعا از خداوند یاری بخواهد. وقتی سهم خود را به انجام رساند، توکل محقق می‌شود؛ یعنی تو به وظیفه خود عمل کرده‌ای و آنچه از کنترل تو خارج است را به خداوند سپرده‌ای تا نتیجه مطابق با مشیت او رقم بخورد.

این شیوه‌ مرزگذاری میان وظایف انسان و اراده الهی، مفهوم توکل را برای کودک کاملاً ملموس می‌کند. در این فرآیند، کودک درمی‌یابد که اگرچه تلاش، یکی از عوامل موفقیت است، اما موفقیت همواره منحصر به تلاشِ صرف نیست. او با مشاهده تجربیات عینی مانند شاگرد ممتازی که به دلیل بیماری در جلسه آزمون دچار مشکل می‌شود یا ورزشکاری که علی‌رغم تمرینات بسیار در مسابقه شکست می‌خورد درک می‌کند که متغیرهای دیگری نیز در کارند.

بدین ترتیب، او توکل را به مثابه یک رابطه منطقیِ دوسویه می‌پذیرد: «من مسئولیت خود را انجام می‌دهم، خداوند نیز مرا حمایت می‌کند و نتیجه نهایی با اوست.» نهادینه‌سازی این نگرش در ساختار ذهنی کودک، پیش‌زمینه‌ای برای درک انتزاعیِ مفهوم توکل در دوران نوجوانی فراهم می‌کند. حال، ارتباط این نوع نگاه با مقوله شجاعت دقیقاً در همین نقطه آشکار می‌شود.

آسیب شناسی تربیت مدرن/ فرزند شجاع، بچه بی‌ترس نیست؛ این خطای تربیتی را جدی بگیرید

هنگامی که کودک ۷ تا ۱۲ ساله می‌پذیرد که نتیجه نهایی فراتر از دایره کنترل اوست و این باور با تمرین مستمر در او درونی شده باشد، دیگر از شکست‌های احتمالی که خارج از حیطه توان اوست دچار استیصال و فلج فکری یا رفتاری نمی‌شود. بخش عمده‌ای از اضطراب دانش‌آموزان دبستانی ناشی از هراس از نتیجه است؛ نگرانی از کسب نمره پایین، قضاوتِ معلمان، یا تمسخر همسالان.

اما کودکی که با روش‌های تربیتیِ پیش‌گفته (از دو سالگی و سپس با رویکردِ منطقی در سن هفت سالگی) پرورش یافته و به این باور قلبی رسیده است که «مسئولیت او تنها در گرو نیت و تلاش شخصی‌اش است و تدبیرِ نهایی با خداوند»، قدرت تخریبیِ قضاوت‌های دیگران بر او به‌شدت کاهش می‌یابد. در نتیجه، این کودک به‌مراتب شجاع‌تر، استوارتر و با اعتمادبه‌نفس‌تر از همسالان خود ظاهر می‌شود.

رهایی از بند «ترس از قضاوت» و «هراس از شکست»، همان شجاعتِ روانیِ مطلوبی است که در پی آن هستیم. در این مرتبه، کودک دیگر برای کسب تأیید دیگران زیست نمی‌کند؛ او از تواناییِ «نه گفتن»، قدرتِ اقدام‌گری، و جسارتِ آزمودن برخوردار است و دیگر از شکست‌خوردن واهمه‌ای ندارد.

در این چارچوب، وقتی کودک با خود می‌اندیشد که «من به وظیفه خود عمل کردم و نتیجه به اراده الهی است»، دیگر بارِ سنگینِ پیامدها بر دوش او نیست و خود را تنها مسئولِ تلاش خویش می‌داند.

این منطق در مواجهه با سایر ترس‌های کودکانه نیز کاربرد دارد؛ برای نمونه، در بحث ترس از تاریکی و استقلال در خواب، در سنین نزدیک به دوازده سال، صرفاً حمایت عاطفی و حضور والدین برای آرامش کودک کفایت نمی‌کند. در اینجا نیز باید میان «اقداماتِ تحت اختیار» و «امورِ خارج از کنترل» تفکیک قائل شد. کودک می‌آموزد که با انجام کنش‌های اجرایی (مانند روشن کردن چراغ یا برداشتن گام‌های کوچک برای استقلال)، سهمِ خود را ایفا کند و آنچه خارج از حیطه توان اوست را به خداوند بسپارد.

در نهایت، فرآیندِ انتقالِ مفهوم «شجاعتِ ایمانی» در کودکان زیر هفت سال با بازه هفت تا دوازده سال متفاوت است. این «توکلِ عقلانی» که در دوران کودکی شکل می‌گیرد، سنگ‌بنای شجاعتِ حقیقی در دوران نوجوانی و بزرگسالی خواهد بود.

*هرگز ترس کودک را به سخره نگیرید!

در پاسخ به این پرسش که چگونه می‌توان ترس‌های واقعی را از ترس‌های واهی در ذهن کودک تفکیک کرد، نخستین و مهم‌ترین اصل روان‌شناختی این است: هرگز نباید ترس کودک را به سخره گرفت یا آن را دست‌کم شمرد.

از منظر فلسفه و روان‌شناسی، قوای ادراکی کودک به‌ویژه «قوه واهمه» در این سنین نقشی تعیین‌کننده دارد. کارکردِ قوه واهمه در اینجا پیوند زدنِ یک «معنای واقعی» (مانند مفهومِ «خطر») به یک «شیء بی‌خطر» است؛ برای نمونه، کودک معنایِ خطر را به مقوله «تاریکی» نسبت می‌دهد، در حالی که تاریکی به‌ذاتِ خود فاقد خطر است. این فرآیند، محصولِ عملکردِ قوه واهمه است.

علاوه بر این، باید توجه داشت که ذهن کودکان (به‌ویژه زیر ۷ سال، که این وضعیت تا ۸ الی ۱۰ سالگی نیز تداوم می‌یابد) مرز شفافی میان خیال و واقعیت ترسیم نمی‌کند. وقتی کودک به داستان‌سرایی می‌پردازد، آن‌چنان با جزئیات و باوری عمیق سخن می‌گوید که گویی آن واقعه حقیقتاً رخ داده است؛ چرا که برای ذهن او، مرز میان این دو ساحت مخدوش است.

از این رو، بسیاری از والدین به اشتباه تصور می‌کنند که کودک در حال «دروغ‌گویی» است، در حالی که او صرفاً در حال بازتولیدِ واقعیتی است که در ذهنِ خویش تجربه می‌کند. واقعیت این است که مرز میان خیال و واقعیت برای کودک بسیار لغزان است.

برای مثال، «هیولای زیر تخت» که برای بزرگسالان موضوعی واهی به نظر می‌رسد، برای سیستم عصبیِ در حال رشد کودک، به اندازه مواجهه با یک درنده واقعی مثل گرگ یا شیر است. بدن کودک در مواجهه با این تصاویرِ ذهنی، دقیقاً همان واکنشِ استرسی (ترشح کورتیزول) را نشان می‌دهد که در برابر خطر واقعی از خود بروز می‌دهد.

آسیب شناسی تربیت مدرن/ فرزند شجاع، بچه بی‌ترس نیست؛ این خطای تربیتی را جدی بگیرید

بنابراین، برای مدیریت ترس‌ها باید میان دو رویکرد تفکیک قائل شویم:

۱. ترس‌های واقعی (محافظتی):

مواردی نظیر ترس از ارتفاع، خطر تصادف در خیابان، یا آسیب‌های احتمالی در ارتباط با غریبه‌ها، در زمره ترس‌های لازم و محافظتی قرار می‌گیرند. ما نباید این ترس‌ها را حذف کنیم، بلکه باید آن‌ها را به «احتیاط» و «کسب مهارت» تبدیل کنیم. برای نمونه، هدف ما این نیست که ترس از خیابان را در کودک بکشیم، بلکه باید او را با قوانین ایمنی (مانند عبور از خط عابر پیاده) آشنا کنیم.

۲. ترس‌های واهی (موهوم):

این دسته ترس‌ها فاقد منطق عینی هستند؛ مانند ترس از تاریکی که صرفاً ناشی از نبودِ نور است و هیچ پدیده خطرسازی به محیط اضافه نمی‌کند. این قبیل ترس‌ها، صرفاً زاییده فعالیت «قوه واهمه» کودک هستند که موضوعات غیرواقعی را به عنوان تهدید بازنمایی می‌کند.

در مواجهه با ترس‌های واهی، استفاده از عباراتی مانند «نترس، چیزی نیست» کاملاً بی‌اثر است. این‌گونه واکنش‌ها سبب می‌شود کودک احساس کند درک نمی‌شود و در نتیجه، ترس خود را پنهان کرده و آن را در قالب رفتارهای اضطرابی نظیر ناخن‌جویدن، شب‌ادراری، تریکوتیلومانیا (کندن مو) یا پرخاشگری بروز دهد یا حتی با تشدید هراس مواجه شود.

هدف ما در مواجهه با ترس‌های واهی، هدایت تدریجی ذهن کودک از «سایه وهم» به سوی «ساحت تعقل» است. برای این منظور، یک الگوی کاربردی سه‌مرحله‌ای وجود دارد که در تمامی مصادیق ترس (از تاریکی گرفته تا اضطراب حضور و صحبت در جمع) قابل اجراست:

گام نخست: اعتباربخشیِ احساسی و تنظیمِ هیجانی

در این مرحله، والد یا مربی با در آغوش گرفتن کودک و بیان جملاتی اطمینان‌بخش می‌گوید: «احساس ترست را درک می‌کنم؛ این حس طبیعی است و من هم در سن و سال تو چنین تجربه‌ای داشتم.»

این رویکرد توأمان دو اثر اساسی دارد: نخست، ترس کودک را به رسمیت می‌شناسد (اعتباربخشی) و دوم، بار اضطرابی سیستم عصبی او را کاهش می‌دهد (تنظیم هیجانی). تأکید صرف بر یکی از این دو وجه بدون دیگری کارآمد نیست، بلکه هم‌افزایی آن‌ها بستر آرامش کودک را فراهم می‌سازد.پس از آنکه کودک به آرامش رسید، ضربان قلب او کاهش یافت و اعتمادِ لازم شکل گرفت، گام دوم آغاز می‌شود:

گام دوم: بیرونی‌سازیِ ترس و تمرینِ مواجهه

هدف در این مرحله، تبدیلِ ترسِ انتزاعی و ذهنی به یک پدیده عینی است. برای مثال، از کودک بخواهید ترس خود را نقاشی کند. وقتی ترس از یک وهم درونی به تصویری بیرونی تبدیل می‌شود، برای کودک قابل‌کنترل‌تر می‌گردد. همچنین بهره‌گیری از بازی‌هایی مانند «سایه‌بازی» یا انتقالِ بخشی از فعالیت‌های کودکانه به فضای تاریک، به معنای بیرونی‌سازیِ ترس و کاهش قدرتِ مخرب آن است.

گام سوم: آزمونِ واقعیت

در این مرحله، به‌جای استفاده از استدلال‌های منطقی بزرگسالانه که برای کودک نامفهوم است، باید از رویکردهای عملی استفاده کرد. به جای توجیه کلامی، دست کودک را به آرامی بگیرید و با هم به بررسی فیزیکی منشأ ترس (مثلاً زیر تخت) بپردازید. تکرارِ این مواجهه عملی، در کنارِ دو گامِ پیشین، به‌تدریج هراسِ موهوم را از ساختارِ ذهنی کودک می‌زداید.

در جمع‌بندی نهایی: در مواجهه با ترس‌های واقعی، ما به کودک می‌آموزیم که چگونه از امنیت جسمی خود مراقبت کند؛

اما در ترس‌های واهی، هدفِ اصلی ما توانمندسازیِ کودک برای رویارویی با ذهنِ خویش و مهارِ شجاعانه خیالاتِ درونی است.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha